به راهبه ی پرتغالی سارا صفائی
او بود که راه و جاده را نشانم داد
ولگام اسب را گرفت
به میز آورد
به میز کشید آن دزد در عراق را
از مچ گرفتی که سر از پا ببندی
چشمی در سرش بود که نگاه میکرد
آن مرغ را بر سر انجیر بنش میدیدی
کاغذی را پشت و رو کردی
دستی را آن سو و این سو کردی
از تو تا آن میز سپری افتاده بود آن سمت
پشت آن دمبه ی صورتی رنگش نشستی
پشت آن جثه ی کوچکش نشستی
فرش رنگارنگ ایرانی بود
مردمان میز گردی شدند در این قسمت
مردی با مشتی از فدیه و تاریکی به زیر سرش آمد
آنها همه حرف زدند
کسی که مقابل تاریکی بود
روزنامه را باز کرد
دندانی از بالا شکسته بود
استکان شکسته را قهوه چی آورد
وقندی را
بالا رودی ها سلام کردند
آقا گفتم بهار شده است
چشم عمو در تاریکی شب سراغم می آمد
پائین رودی ها راه رفتند
میز گردی آوردند و نشستند
وسط آن مه
یکی از آن آدمها دختری عریان شد
در جاده
دستی را این سو و آن سو کردند
سفر دراز این سوی نقشه بود
بال و پر کشیدن بود
خرمشهر
دشنه در کف برادر
کسی انجا افتاده بود
روزنامه را ورق زد
رفت روی جاده
روی خطهای صمغ و سوزن
دشنه ی نهانکار .
هر آدمی که میرفت نشانه ای با خود داشت
به میز برخوردم
به دشت بر خوردم
آنجا افتاده بودند پیلبانان
ومسعودیان در شهر بودند
حضرت قطب
حضرت سلطان
حضرت جان .........