تبليغاتX
موهای فرفری

 

 

 (  به  علی ضابتیا ن )  

 

 شاممان را خوردیم

با چراغ  ِ  روشن

 روی ِ خط  ِ  رز ایستادیم ، در چهار راه .

وقرار   در قاب گذاشتیم

از میز، دست ِ مزاحم را کنار زدیم

 

دو نفر شاممان را خوردیم

پشت ِ نفر سوم ایستادیم

سُر خوردیم

به پشت ِ سر رفتیم    توی صف

نامه ای آمد از پشت سر

مرقومه ای آمد

 

یکی دیگر

دوتا دیگر 

آن شب را چهار بار نگاه کردیم به همدیگر .

عکس ِ اولی را گرفتیم

افتادیم ،

 افتاد   دستمان ،

 افق ِ روحمان ، افتاد  رویمان  در آب.

خانم را خواب برده بود     مهمان آمده بود امشب

در عکس چه میبینم

 

  از صدای ِ سوزن وُ درد

یکی را گرفتیم     همنوا با درد  / نسخه پیچی کردیم

 

دومی را

سومی را

سواری وُ  پیکان را  در خلسه ای خاکستری در جاده

کلید را از همسایه ی شب گرفتیم

 مسافری بودیم در شب

        تاکســـــــی ...  

 

زنانی در سایه بودند

قرار بود زنانی در تاریک باشند

پشت ِ شعاع، رزمنده ای که در ابر افتاد

هوش مصنوعیش را بر چتر گشود

پشت ِ خلیج ِ سبز     رودخانه ها      میمونها   گوریل ها

از درخت، گرفتی طناب را 

 

عکس   را

عکس دومی را

سومی را

نفر ِ سومی بودی     پشت ِ سرخس  رفتی در شهر ِ دور

عکس ِ پنجمی       چیک ./

گرفتی گندم را با صورتش

از وصف ِ گردن ، به آن طرف    حوا را

 

پادشاه ِ اسب وُ سورتمه را آوردی پشت ِ میز    صبحانه را   نشاندی

خربزه

روی ِ میز   

          سَر بریده

              میخوشُ ،   چاقو   ،

                                هموار شده

 

در چاقوی ِ هر شب این دستفروشی کجاست  ؟

   نبش ِ خیابان چهارم

 

میروی یا میفروشی که این را خریدارم

 

مرد ، سرش را گذاشته خوابیده

زنانی از ابر آمدند

نزدیک رفتیم        نزدیکتر

تشنه شدیم   

            ..... چیک !

  جنگ اولی را باختیم

بچه های ِ دست وُ پا چلفتی وُ نکبت

جنگ دومی را گرفتیم  از سر

با  تفنگ      سر بالا شدیم

 پسر   نمیخواهد آنجا بخوابد  

   ماه ِ آسمان را نشانه شدیم

 از نیمه ی کوه افتادیم در میدانها

پنجره ی بسته را نشانه گرفتیم

تخ ، تـَـتــَخ

 باد ، پنجره را  قطره ای کوچک در میان برگها میدانست

در جنگ ِ سوم صورتمان پر خون بود 

 

از کنایه به استعاره

از من به تاریکی         گوشی را برداشتیم   الو الو ...

آنجا ؟؟..........

پشت به مرگ ، با  قبای ِآویزان    از صورت ِ تو  در سایه ی میز  .

زن اولی را آوردیم

 پشت ِ ابر 

زن دومی را پشت ساحل آبی آوردیم    به شوره زار کشیدیم

سومی را

 

   وصورت  ِ پنجره را

 

چیک چیک ....

 

وآلبوم قدیمی را ورق زدیم /

 

            ...... 

 نیمه ی دوم  شهریور/ ۸۶

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط رُز  | 
 

 

بعد از خواندن شعر پائینی( خط ۳۲ )

وشعر پائینترش (سوال ششم)

در این قسمت نظر بگذارید ..

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:30  توسط رُز  | 

 

فکر کردم که سرم را

از زیر ماشین  به طرف میز ِ  نقاشی بکشم

وفرمانم را آواره ی خستگی کنم

چشمم را بیاندازم     پلک، بروی ِ برگ ِ برنده ی مرگ

که بیفتد سرم زیر ِ ماشین    وَ  فرمان  از دستم

به طرف ِ دانش ِ درخت ،

وچثه ی باریک ِ پلنگ 

 رفته باشد  زیر ِ زمان ِ صنعتی شدن ِ درخت/

 

صورتم را با پونه ی گلها در صحاف ِ کتابها انداختند

وگلی را در آنسوی.

 

 ندائی آمد  از محل سبز ِ مرده ها  

وقبرستان ،که بنفشه ی  آبی را در دست داشت

 

واز دست ِ ماشه   نجات داد

سر و بقایای ما را به وقت سوراخ شدن

 تکان تکان دادن ِ ما ، در گهواره بود بروی آب.

 

در جاده چاله شده بود زیر ِ سماط دهر

وتکان خوردیم روی خط 32 در اتوبوس ِ تهران به غروب

زیر سایه ی ابرها

یک پونه و یک برگ

 بنفشه شدند با هم .

خلال و ماهی ها روی دیس ِ سربازها  آماده اند ،

 

وبقایای ما از آنجا آمَده بود .

در تختخواب برای منزوی شدن    شیر 

  ویک استکان  

باران برداشتیم از ناودان ..

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:23  توسط رُز  | 

ما آمدیم از هر سو و فکر کردیم آب را نوشیده ایم

اینجا نگاه تو در دانشگاه زیر ماشین ماند

نگاه استاد و شاگرد به  جاشکری  افتاد

ودر فنجان نوشته ایم قهوه ی تلخت را

و سر کشیدیم /

 

در روی این میز جاده را سمت صورت گرفتیم

که بگذریم با سرعت بنز

 

کشیده ام و زده ام این سوهان را به روی رنگ

  رنگ خاکستری ام افتاد ونوری از ستاره ای

وکلیدش بر در ِ آن صبح قفل .

به در خانه ای خلوت آمدم

که در آن من بودم و صبحانه ام

روی میز این را مردانی از من پرسیده اند

سوال ششم را از سوراخ در   دیده ای

 و دستگیره ی در را مشاهده کردی

نقره ای بود،

 بیرون آوردی دستت را از سر موی

                                                نقره ای بود  /                                              

 

بازار از طرف چب به کوچه ی راست پیچید 

  در پیچ اول

           مغازه ی شیرینی فروشی بود

هیچکس نمیدانست من    لباس ِ پاپیونی پوشیده بودم /

 

به چب ایستادند، به راست سربازان

وعروسک کوکی چپید توی کوچه

آجرو جارو  و  اجتناب اگر بر سر  من ریختند

مغازه را از سر ِ راه   و  از پارچه و مکنت دور دیدی

میز را در دیده ات روی ِ مراحل زمین گذاشته ای

ولباس سفید  را از سالهای مه برداشتی

 

دوباره صاحب را از من دور دیده ای

سگ پشمالو دانشمند را از بلد ِ دور گم کرد

**        **

واق واق، چرا پاچه ی پای تو شنی است/

**     **

نقش نقاره و نخ بلند روی دهان و قلبت پیچید

نخ افتاد و قرقره برویش  و نقاره

                                      و بادامی ،

وریاضت کشید بروی میز .

 

وسر ِ میز، سفره را تکان دااد

                                   زن جوان/

 

 بادام وشکوفه هایت را باد به فراموشی سپرد /

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:42  توسط رُز  | 
 

راجع به شعر پائینی

در این قسمت نظر بزارید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:45  توسط رُز  | 

 

از ماشینی که ما را

به مشهدی علی میرساند گذشتیم

یکی دو نفر سرهاشان بیرون مانده بود

ماهی ِ سفید دندان ، رود را چرکین دید

همسرم در قطار دستش را بلند کرد

دامن او در بهار بروی بادها و ساقهای برهنه

وقلبش چون تیرچه بلوک ِ ساختمان ِ غربی

با  دست ِ کارگران بالا  میرفت

 

منزل خویش را آباد میکردیم/

 

جلد کتابش قرمز بود ،گردنهاش دراز و رنگی

من اهمییتی نمیدهم که سنجاق سرم بر صندلی بیفتد

یا وقت تله بر چاله های بادیه افتاده باشد

و یا چون آبزی  ِ زمین ،در جویی مشرف به آبهای خزر /

 

تو برایم گل رز را آوردی

و باهراس و آزردگی  

چون گربه ای خانگی بر توری خانه ام چنگ زدی

 

وقتی لحظه ی واپسین فرا رسید

نسیمی خنک آمد

در اتوبوس اثر دانته را خواندی

دود و سراسر ابهام بود در تهران

آیا این دوزخ رستگاران است 

 

ونتیجه ی اینکه کلیدها را در قفل بچرخانی

یا  در آن قفل گرداندی

چه معنی میدهد شاملو در هوای تازه/

 

رویارو  با سیاست ِ دانشگاه

وفضای تبادل آرا

ساعتم را کوک میکنم ،

قطاری که از میز گذشت

به اندازه ی باغ زیتون

با بارش شهاب

 و با رنگ ِ سبز ِ خیابان شانزده ام فاصله داشت.

 

عابرین پیاده و رنگ ِ زرد ِ پائیز، آزرده ام میکنند،

 

هیچ انقلابی

در دروازه های مشرف به تهران

نگاهی به کتاب ِ واقعییت ِ ابلهانه ی من نکرد /

لباسم را در آوردم

تو از شبح ای بودی

که جلد کتابت قرمز بود

وسالاد الویه را روی میز چیده بودی

که مهمان را به  میز فرا خوانی

 **      **

این وقت  اردکان سفید آمدند

روی میز با پخت عالیه خانم

 

و هوا نیمه ابری بود

چشمم را باز کردم

تهرانیان در آبانماه نشسته بودند

وایرانیان در فروردین ماه

ودر آینه ی بعد از ظهر

 

مادر به پنجره اش نگاه میکرد

دود و سراسر تاریک بود

تو مرا می آزردی با چهره ی باران

تو ایستادی آن سمت بر طبقه ی دوم

لباسم را در آوردم

وروی ریل

 آخرین قطار از تهران گذشت،

 

از مهاباد آمدیم .

  

 میجوشید در کله ی مشهدی

بار ِ شراب و عشق

وقتی دختری را عریان می دید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 17:2  توسط رُز  |