قایقها غرق ِ پُر شده بودند از ماهی
مردم غرق ِ فعل شده بودند از فاعل ِ درون
غرق ِ پرنده تابلوی ِ رنگ وُ روغن
سمت ِ جنوب
آن سمت ِ صبح شمالش بارانی ....
در بعد از ظهر باران بارید
یک استکان صبحانه ملافه ام را خوردم ماکارانی ..
ما آوردیم شب را تاریک را
در بوم ِ نقاشی جغد را در تیر رس ِ موش
من یک موش خرما بودم
خانم ِ دانشمند دست به دستم کرد
سالها بود غذای کشاورز را نخورده بودم
آن روز افطار را جمع کردند
یک موش ِ سر بسر در تنگنا بودم
** **
امشب در باغ ِ اسرار قدم زدم
تکه ها را از سفره ی جنوب نان برداشتم
و شب را با روز برفی از پیچکهای رخوتناک..........
مهر ماه / ۸۶
دو پایم را روی ِ سه پایه بردم
دودستم را روی ِ لامپ
اشتها داشتم
پرنده های ِ گوشت آلود را در سینه ات دیدم
گربه روی ِ پرنده هارو بُرده بود
چَـنگ وُ چــِـینگالی بود در دلش
چــراغ روشن شد ، دستم را روی ِ میز بردم
چَـنگالم را روی ِ سفره
پایم را روی ِ فرش
دُمم برای فقدان ِ روحم ، روی ِ جعبه ی آئینه .
گنگره ی آبی رابه خشم آوردم
ستاره شاکی شد پس ِ بادها وُ ابرها
درقفس ، پازلهای ِ هزار تائی ِ گندم ..
یکی دل ، یکی دانه
گندمها را روی ِ شاخه ی سنبله بُردم با باد
پرنده ها روی ِ شاخه
پایم روی ِ میز،روی ِ درخت، روی ِ نگهبان ِ خزه
روی ِ فرش سوزن ها گم شدند
چشم ها یکی یکی پیدا
روی دوربین ها ـ یکی بسته ـ باز شد چشم
داخلش نهار بود بقچه
کبک آمد وُ کــُشته پــُشته شد
پرنده ی گوشت الود، روی ِ سینه ات
گربه روی ِ پرنده ها رو برده
با چَـنگ وُ چینگال در دلش
از خانه آمدم
کوچه خلوت بود
از خانه رفتم
پرنده ها واحد ِ پنجم را گرفتند
وتخم ها یقه ی خود را گشودند
بروی چشم آواز میخوانم
هو هو هو هو....
کو کو کوکو...
بچه ها در جغرافیای کلاس سر از استان در آوردن
سر از گارگران و شاهان
سوزن ها در ملحفه ها
جا سنجاقی شده بود در سرم لنین ها و استعاره ها وُ فرداها
تاریخ ِ واریز کردن ِ این پول را از من شماره گرفتن
سیاره ها...
میخواهم دستش مانند رنگ ِ سبز باشد دانشجو...
از باد وُ برق
راه ِ تو سرعت گرفت
از این لحظه، قفل را روی ِ تابلوی ِ برق گذاشتم کلید
حال ِ ابر وُ باران بارانی تر شد
رعد ِ من ،پنجاه هزار تکه باران شد
نصف ِ دیگرم اشک بارید..
لامپ ، در دستم قلب ِ شکسته در سینه ات
از روی ِ شاخه ها تخم ها افتادند
یکی از شیشه ها شکست وُ افتاد پنجره ی حومه ها
و شهر ِ سوسیالیستی ها
زمان ِ تشکیل ِ ابرها
و زیر ِ شهر، منطقه ی پلیسها بود
روی شهر پهنای ِ بارانها .
رئیس ها آیا در راس ِ مرگ میمیرند یا در راس ِ میز
روی جاده ،ماشینها بر دره ها تاریخ وُ زمان ِ مرگشان را
روی تخم ِ جانوران ماران شکستند پوسته را...
نشستم وُ اینجا روی ِ دُکانم بادوُ سیخ .. کباب
زخمها را در طبقه ی اول دیدم
شهر در آن سمت ِ معاونت ِ اجرائی اش چراغانی بود
من در این لحظه ساعتی پشت در بودم
در مچ ِ دستم بودم ،...
بمب ، کار ِ بدیعی کرد
زندگی متنوع ، مثل ِ دل وُ روده ی ِ یک موش ِ مرده با جاروی ِ آشپز خانه
لایه ی ِ پیاز هزار اشک پنهان در آذرخش ِ چشمها ـ
تخم
سر از چشم ِ ما در آورد جانور وُ عقاب
در ترسیم وُ ابتدای ِ نظر ِ من به آنها
میتوانم باغ را ببینم
وشنبه را با رَُز وُ آب ـ به پگاه بدهم
وحرفهائی از دل به رُز
و ساعتها به پگاه ...
ساعت
صبح ،
ساعت ِ شش را درجُلگه بُرده ام
همه ی ِ ابرها را در باران
رفته ام تا سوار ِ رخ ِ تو شوم ،کــُول ِ تو ، در شطرنج
احسان قائم مقامی نگذاشت
حرکتی دیگر کرد
چراغها به یک عبارت ، هزار تکه شدند
ترسیم ِ ابتدائی ِ خورشید در هم افتاد
ادبیات دیگر قصه نداشت
قطعه داشت در بدنش جنگ
و ساختن ِ پیکان در تنش روح ِ سفید ...
ماشینها پشت ِ هم میامدند
آمد وُ رفت ِ من با تاکسی
در بعد از ظهر ِ شنبه میامد ..
آدمها آدمهای ِ بد ترکیبی بودند
حیوانها حیوانها ی ِ خوش ترکیبی بودند
چراغها به یک عبارت هزار تکه شدند ...
نیمه ی دوم مهر 86
.... به الف ـ ر با احترام
( زخم ِ بیرون زخم ِ درون )
یک نوع بوته
یک ردیف پنجره
یک نوع پنجره را یک ردیف ِ ابر گرفته
خانه ای که در آن ، لوازم ِ شخصی
ماروُ سرزمین ِ کویری ِ من
صداها
وَ ناظمی که گفت بنشینید
وَ کتابها
لحن ِ او به گونه ای که پرسش .
چشمم را در شهرها، واضح که از خشم،
شمشیر ِ خون گرفته
وگلوله که چکیده
وکجا رفته ایم با لحن ِ به گونه ی پرسش
شمشیر در لوازم شخصی حراج شد
وسر ِ جنازه ای با بی رحمی ..
واسبابهای کودکانه زیر میز
و گروهبان افتاد زیر ِ آرامش ِ زمان
زیر ِ سَـر بریدن ،
و خشونت ِ دوری جُسته ی زمان /
گالری وَ اطاق ِ هنر
دستی وَ خطوطی
فضای ِ خالی ای که شکل میگیرد
فضای خالی ِ مهندسی شکل میگیرد
فضای خالی ِ منظره ای در حراج خانه ی من
اطاق ِ جنگ
ودنیای ِ اشباح
سَر ِ مُرده ای افتاده بر صورت ِ دنیای بیرون
افتاده بر سر ِ جناب نیوتن
منظره ای ، بال کبوتری ،سایه ای .
در حراج خانه ام ابر زخم بیرون آمده ی اشک است .
ومدار ِ صفردرجه
و منطقه ای نظامی در چمدان ِ بسته
وبه طرف منطقه ی عبادی
وبــــــمــــــب
**
وسفر آغاز میشود
**
ودوربین از دل ِ صدای ِ نامشخص
که دیدمش از دور .
و پس از خاموشی
زخم سالها را در اشیاء .
از بطری بیرون آمده هیولای درون من و متن
با عینک ِ سیاهش
ودختر بچه ای با دست وُ پا جُوئی
از کمین آزارها
شام وُ اطاق ِغذا
بر سفره ی غذا آمدن ِ خطاب
که آن نان، آن آب ..
بدهید آن نمک را ــ ـو موج
دریا همه چیز را زیر میز فرو برده
زیر تخت ِدو خوابه ی ابر
بعد از حمله ی موج تماشای کلبه را
حراج خانه را
اسلحه، از دست پدر را
ـوزخم ِ بیرون وُ درون را
ـــــــــــ